یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
 
 

آخرین خاطره

در آخرین حراج، خاطراتش را فروخت. دیگر از آن خانه پدرى که فرش کاشانش با گره هاى ریز و طرح هاى نایاب اش شناخته مى شد خبرى نبود. صندلى هاى لهستانى که از دوران ورود مشروطه خواهان به تهران، برجا مانده بودند به قیمتى پائین تر از صندلى هاى پلاستیکى مهدکودک ها فروخته شدند. تابلویى از کمال الملک را که هدیه به جد ارشدش بود، اشتباهاً، جاى کپى بى آب و رنگى از «گل آفتابگردان» فروختند و بعدها، سر از حراجى مشهورى درآورد که در ممالک یوروپ برگزار مى شد. خانه را هم، خریدند و کوبیدند و برجى بیست طبقه جایش ساختند. حالا فقط خاطراتش مانده بود. مجرى حراج، چکش مشهورش را بر میز کوبید و اعلام کرد: «دیدار با «بهار» در ۱۳۱۵» کسى از انتهاى مجلس گفت: «۵۰ هزار تومان». مجرى به او نگاه کرد که سر درگریبان داشت. گفت: «رقم پائینى است» اما کسى، بیشتر نگفت. فروخته شد؛ و دیگر، از آن خاطره چیزى در حافظه اش نماند. مجرى گفت: «نغمه اى که در ،۱۳۰۸ از «عارف قزوینى» شنید». صداى نخستین گفت: «پنجاه هزار تومان»؛ و کسى بیشتر نگفت. فروخته شد؛ و دیگر به یاد نیاورد. مجرى گفت: «خاطره باتونى که در ۲۸ مرداد ،۳۲ بر شقیقه اش خورد و نیمى از بدنش را فلج کرد». خاطرات بد، مشترى ندارند با این همه، همان صدا اعلام کرد: «ده هزار تومان». فروخته شد؛ به یاد نیاورد اما هنوز، نیمى از بدنش فلج بود. چند خاطره جزیى مانده بود که مجرى، یکجا آنها را فروخت به بیست هزار تومان به همان خریدار.حراج پایان یافت. مرد، عصا زنان به خیابان رفت؛ و پنداشت که تهران، شهر جدیدى است بى گذشته. ماشین ها را دید که در صفى طولانى، بى حرکت مانده بودند؛ و جوانان را که در گلگشت ها، به صدایى زمخت- به گمان آن که موسیقى است- گوش مى دادند. دانست که مرگش نزدیک است. بر سنگفرش پیاده رو نشست. چشمانش را بست؛ و تنها خاطره اى را که از چشم مجرى پنهان مانده بود. در ذهن مرور کرد؛ «تالار آینه» را در قصر ناصرى که با صداى «بنان» درآمیخته بوده ناگهان شک کرد. کدام آهنگش «الهه ناز» یا ‎.‎.‎. همان صداى آشناى توى حراج را شنید که گفت: «اى مرز پر گهر بود. بیشتر از آن که فکرش را کنى، طالب آنم!»

 
comment نظرات ()